پیش خودش تکرار کرد "عاشق" ! خب عاشق شدن خوب بود!

یکبار طعمشو چشیده بود! همونی که همه بهش می گفتن عشق در نگاه اول!

دروغ نبود ... بارها و بارها طعم دوست داشتن رو چشیده بود! اما عشق انگار همان یکبار بود و برای همیشه!

دردی نداشت! موضوع قدیمی شده بود! خیلی سال می گذشت... این فقط یک راز بود بین خودش و خودش ... و البته بارون

بارونی که یادش می آورد عشق در نگاه اول رو یکبار یک جا زیر باروون تجربه کرده ..

زندگی می کرد ... مثله همه آدما ... خوشبخت بود! بیشتر از خیلی آدما و یک راز داشت

رازی که شیرین بود! رازی که خوش طعم بود مثله یه لیوان نسکافه داغ زیر بارون

رازی که گاهی بهش اجازه می داد از روزمرگی هاش دور بشه .. بره به دیدار یک نگاه

بره و پیش خودش بارها و بارها تجربه اش کنه طعمشو بچشه ... زیر لب بخنده

ریز و نخودی!

ریه هاشو از هوا پر کنه و با صدا نفسشو بیرون بده! یه منبع انرژی منفجر بشه و بعدش آرامش بیاد و آرامش ... مثله یه مخدر تو رگاش جاری بشه

بعد بذارتش تو فریزر مغزش تا دفعه دیگه که بارون بیاد!

اون خوشبخت بود! اون خوشبخت هست!!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ توسط باران نظرات ()


می خندید به حرفای عاشقوونه پسرای ساده دلی که فکر می کردند اون عاشقشونه!

اونقدر می خندید تا به گریه می افتاد

بازی جدیدی یاد گرفته بود ... همبازی قبلی بازی جالب و هیجان انگیزی یادش داده بود!

بازی تظاهر ... یاد گرفته بود نقش بازی کنه و عجیب اینکار بهش آرامش می داد!

هر بار که التماس پسری رو می دید آروم می شد و آرومتر...

هدفهای سختی رو انتخاب می کرد! پسرایی که فکر می کردن خیلی زرنگن!

عمداً اونا رو انتخاب می کرد از سر و کله زدن با شکارش لذت می برد

از بازی کردن نقش دختری عاشق و ساده لذت می برد! لذت می برد کسانی که قکر می کردن شکارچی هستن رو شکار کنه!

لبخندی زد و سیگاری روشن کرد! پسرک آخری امروز برای خواستگاری اومده بود

عاشق و پر شوق می خواست همین روزا یه عهد ببنده واسه همه عمر!

دقیقاً وقتش الان بود! سکانس آخر!! پسرک به اندازه کافی درگیرش شده بود ...

جذاب و عاشق همونی که هر دختری می خواد!! 

سیگار نصفشو انداخت زمین ... ماشین پسرک جلوش سبز شد! قرار بود امروز حرفاشون و یه کاسه کنن تا آخر هفته مراسم انجام بشه

تو ماشین نشست و به پسرک با لبخند بزرگ روی صورتش نگاه کرد...

پسرک می دید که چیزی عادی نیست! نگاه چشمای اون نگاه عاشق همیشه نیست ...

از نگاهش یخ کرد!

پرسید چی شده؟؟

دخترک گفت: من فکرامو کردم ما به درد هم نمی خوریم ... این رابطه از نظر من تمومه دنبالم نگرد...

پسرک فکر می کرد همه چی یه شوخی لوس و مسخره اس... داشت نفس کم میاورد دستش رفت سمت یقه اش ...

دنیا سرش آوار شد ... تا برگشت که از چشمای دخترک حقیقتو بخونه اون رفته بود ... به همین راحتی ...

دیالوگ آخرش رو گفت و توی شلوغی خیابون گم شد ...

ویروونه های پسرک همون جا موند تا از این خاکستر ققنوسی متولد بشه که اون هم حالا بازی رو یاد گرفته ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات ()


توی ماشین نشسته بود و روبرو رو نگاه می کرد! تمام حرفهای پسر مثله مته داشت مغزشو سوراخ می کرد اما نه حرف می زد نه نگاهش می کرد عصبانی بود عصبانی تر از اونکه بتونی کلامی بگه...

پسرک یهو با صدایی بلندتر از داد زدنهاش تا اون لحظه گفت : با تو دارم حرف می زنم چرا جواب نمی دی؟؟؟!!!

دخترک به وضوح عصبانیت رو تو چهره اش می دید ... فکش به هم فشار می آورد ... دستاش رو مشت کرد ... تمامه توانشو یک جا جمع کرد... در ماشین رو باز کرد و در مقابل چشمان مبهوت پسرک پیاده شد!!

هنوز صدای فریاد پسر رو می شنید صدایی که ازش می پرسید کجا داره می ره! چه سواله احمقانه ای! خودش هم نمی دونست فقط فرار بود انگار ... خنکی هوایی که توی صورتش می خورد بود یا خارج شدن از اون فضا حس کرد فشاری که روش بود کم شد!

زیر لب شروع کرد با خودش حر زدن تند تند راه می رفت و نمی دونست پسرک چی شد و براش هم مهم نبود ... توی تمام جملات زیر لبیش یکی از همه واضح تر بود ... دیگه بر نمی گردم... نمی دونست چند قدم رفته بود پسرک سر راهش سبز شد ... با یه عصبانیت ساختگی گفت: بیا بشین تو ماشین معلوم نیست این وقت شب سرشو انداخته پایین کجا داره می ره! معلوم بود عصبانی نیست شاید کمی ترسیده بود ... دخترک داشت ترکش می کرد ... شاید واسه همیشه؟!! این دیونه بازی ها از دخترک بعید نبود! دیوونه بازی؟؟‌نه پسرک می دونست تند رفته! پشیمون بود اما چهره عصبانی دخترک دلش رو می لرزوند... اصرار کرد و دست از سرش برنداشت ... دخترک عصبانی بود هنوزو ابداً آروم نشده بود... پسرک می دونست که اگه دخترک گریه کنه همه چیز دوباره  آروم می شه ... اما... شروع کرد به حرفهایی رو زدن که می دونست در شرایط عادی اشک دخترک رو در میاره ... اما خبری نبود... با خودش می گفت ای کاش گریه کنه! ای کاش گریه کنه ... پشیمون بود خیلی زیاد ... دخترک رو به مرزی رسونده بود که تا حالا ندیده بود... حرف زد و زد و دخترک داد زد و زد ... یک لحظه برقی توی چشمه دخترک دید... نفس راحتی کشید و به هوا شروع کرد به نوازشش...

باز هم آسمان ابری آبی شد.......

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٤ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ توسط باران نظرات ()


روز ها گذشت زمان با شتاب همیشگی اش!‌ زمان توقف پذیر نیست .... پسرک به زندگی عادی برگشت و از رویاها هم هیچ اثری نیست! اما هنوز گاهی به یاد رویاها می افته، دخترک هنوز همونجاست و همه چیز مثله زمانی که رویایی نیود پیش می ره فقط یک چیز تغییر کرده! اون رویاها حداقل به پسرک فهموند چقدر عاشق بوده و نمی دونسته .. اما اون مغرورتر از این حرفها بود و یا شاید می ترسید که دخترک به هیچ عنوان قبولش نکنه شاید هم اصلاً کسی تو زندگیش باشه هر چی باشه اونها که حرفه خصوصی نمی زدن ... گذشت زمان پسرک رو نگران می کرد حس می کرد داره فراموش می شه انگار رویاها جون داشتن و حالا که ترکش کرده بودن پس فراموشش هم می کردن...

شب سردی بود ۶ ماه ١٠ روز از آخرین رویا می گذشت پسرک حتی حساب ساعت ها و دقایق رو هم داشت ... روی تخت خوابش دراز کشیده بود سرد بود اما حوصلهء بیشتر کردن درجه شوفاژ رو نداشت ... صدای رعد و برق می اومد و هوا طوفانی بود یه لحظه چشماشو بست و فکر کرد دخترک همیشه نسبت به صداهای بلند واکنش نشون می ده حتماً‌الان ترسیده و این فکری بود که ناخودآگاه توی ذهنش پیدا شد ... حتماً الان می ترسه... چشماش بسته موندن یا نه! بیدار بود یا خواب اما احساس کرد به جای اتاق خودش یه فضای غریبه دورو برشه ... ایستاده بود جلوی در اتاقی که ماله خودش نبود ... همه جا تاریک بود یک تخت زیر پنجره و کسی که روی تخت خواب بود ... می ترسید نزدیک بشه ... چشماش که به تاریکی عادت کرد شوکه شد ... دخترک روی تخت خوابیده بود...

پ.ن . نمی دونم بعد این همه مدت که ننوشتم کسی اینجا رو می خونه یا اما از این بعد سعی می کنم هفته ای یک بار بنویسم به یاد رویای نوشتن

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٧ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ توسط باران نظرات ()


چشماشو بست و آرزو کرد کاش این رویاها تموم بشه... چشماشو باز کرد ... اثری نبود... انگار توهم تموم شده بود... باور نمی کرد با خواست او رفته بودند خیالها...

چشمانش را بست آرزو کرد کاش دخترک را ببیند... با تردید چشمانش را باز کرد اما ... هیچ چیز نبود...

احساس پشیمانی کرد ... با دست خودش از دیدن دوباره او محروم شده بود

حالا می فهمید این رویا چه موهبتی بود!!

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٧ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط باران نظرات ()


پسرک احمق نبود، خرافاتی هم نبود از نظر خودش کاملا روشن فکر و واقع گرا بود! اما بود!! این خوابها عملاً زندگیش رو بهم ریخته بود

هر روز و هر شب یا خوابها بودن یا فکرشون اگه یه شب خواب نمی دید احساسه کلافگی داشت و همیشه فکر می کرد شاید روزی این رویاها تموم بشن...

سعی می کرد سرشو گرم کنه و دیرتر به خونه برگرده! دنباله یه همخونه می گشت شاید اگه کسی به خونه می اومد دیگه رویاها تموم می شد! اما می دونست راضی نیست که تموم بشن فقط می ترسید

باز دیر وقت رسیده بود و باز یادش نمی اومد که چراغها رو روشن گذاشته باشه وارد آپارتمان شد...

بوی دلپذیر غذا همه جا رو برداشته بود اما نمی دونست چه غذایی بویی که تا حالا استشمام نکرده بود اما فوق العاده بود... می دونست دوباره شروع شده می دونست دخترک اونجاست احساسش می کرد اما با اینحال وقتی توو آشپزخونه اونو دید که داره غذا می پزه تمام بدنش لرزید پاهاش عروسک پنبه ای تا شد نشست روی زمین..

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط باران نظرات ()


نمی فهمید... "او" را نمی فهمید.. معنی این خوابها را نمی فهمید...

"او" گیج کننده بود برای دخترکی که همیشه دست همه را می خواند مچ "او" همچنان بسته بود!!

گاهی مطمئن می شد که دوستش دارد.. مراعاتش را می کرد .. مهربان بود .. نگاهش می کرد.. اما تا دله دخترک خوش می شد "او" از این رو به آن رو می شد!!

روی دیگرش را نشان می داد و عملآ از دخترک فرار می کرد حتی از نگاه کردن به دخترک گریزان بود...

دخترک می دانست حسی هست .. حتی نفرت باشد!! مطمئن بود هرچه هست بی تفاوتی نیست...

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط باران نظرات ()


مثله یه خیاله لطیف.. انگار همه چیز رویا بود.. اسمش رو نمی دونست چی بذاره...

بد جوری دل به دیدن "او" بسته بود.. اما وقتی بود یه جوری خودشو قایم می کرد... نمی خواست "او" بویی از احساسش ببره..

روی تخت خوابش دراز کشیده بود.. به این فکر می کرد که ٣ روزه "او" رو ندیده.. عجیب دلتنگ و بی تاب بود.. بار اخری که دیده بودش کمی مریض به نظر می اومد.. نگران بود هیچ راهی نداشت که خبری ازش بگیره...

چشماش سنگین شد یا نه نمی دونست .. خوابش برد یا نه اینم نمی دونست اما بالای سر "او" بود ..

تب داشت.. هذیون می گفت.. ترسید! گیج بود .. اما یه چیز عجیبی شنید.. "او" اسمش رو صدا می زد!!

نمی دونست چیکار می کنه.. اختیار بدنش با خودش نبود... "او" رو نوازش کرد.. دستاش از هرم بدن "او" می سوخت.. چشماشو بوسید.. و "او" بی تاب تر از او...

چقدر گذشت نمی دونست ... ساعت می گفت ۶ ساعت گذشته .. با زنگ بی موقع اش... انگار یهو پرت شد به واقعیت... تنها بود!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط باران نظرات ()